تبليغاتX
دست نوشته های فرزاد فیضی
دیشب شاهد یک مقتول بودم که قاتلش فرار کرده بود. در نزدیکترین فاصله ممکن به محل زندگی ام.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت توسط |

مخوام بیدونم اگه قرار بود چینی ها به مدال آوراشون سکه هدیه بدن چطو مشد. تا دیروز ۱۴۶ مدال که به عبارتی می کنه ۲۱۹۰۰ سکه طلا.
راستی اگر قرار بود به هر مدال آور زنی که اولین مدال رو آورده ۵۰ تا اضافه تر هم بهش بدن. فکر کنم که اتفاق جالبی در چین رخ مداد.
در ضمن اگه قرار بود به اون ورزشکار چینی که ۶ مدال طلا در ژیمناستیک آورده در ایران سکه بدن*چندتا می دادن ۹۰۰ تا یا ۱۵۰ تا رو می دادن و مگفتن تکراری قبول نیست.
به هر حال نوش جونشون ولی نمیدونم، یه حسی مگه منم مخوام!
*بدن= بدهند

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت توسط |

وبلاگی گشوده ام به باغی دیگر با عنوان گلوله.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت توسط |

پنج شنبه و جمعه را در کنفرانسی گذراندم درباره تبلیغات و بازاریابی. دو روز متفاوت و خوب. یک سخنران از استرالیا و سه سخنران از انگلیس.
آنچه باعث شد تا این دو روز برای همیشه در ذهنم ماندگار شود، تمجید یکی از سخنرانان درباره نحوه تبلیغات گروه پیشگامان و نمایش تیزری از تبلیغات این گروه.
تونی آندرسون با سوابقی همچون مدیر بازاریابی و فروش مایکروسافت  تیزر تهیه شده از سوی روابط عمومی گروه پیشگامان را هم ردیف کارهای بین المللی خواند.
وصله:برگزاری چنین کنفرانس هایی در ایران و بخصوص در یزد کاری بس ارزشمند بود.

+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت توسط |

داستان وبلاگ نویسی من هم شده داستان رستم و سحراب
بگذریم!
چند وقتی هست احساس می کنم همه چیز عجیب غریب شده.کارها روال عادی که نه ولی غیر عادی هم طی نمی کنه.ته مطلب رو بگم من همیشه منتظر یه جرقه هستم.نمی دونم چرا این جرقه لعنتی زده نمیشه.
دارم کلافه میشم. منتظر باشید اگر جرقه زده شد حتما بهتون میگم.
وصله: دوستی دارم که اعتقادش اینه:
ای تو که دست رد به سینه ما زدی / برو،برو که به بختت لگد زدی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت توسط |

سفری یک روزه را گذرانده ام،همراه با دوست خوبم. فارغ از هرگونه خستگی اینک در یزد هستم. سفری که برآیند خوبی در آینده خواهد داشت. منشا نوشتن از این سفر اما، دیداری اتفاقی بود. رضا رادیدم.خیابان ولیعصر.پس از حداقل یک سال و اندی.
موهایش بیشتر از قبل سفید شده بود. سرو حال تر از آنوقتی که از یزد رفت. دوباره یاد آن روزها افتادم. یادش بخیر.چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید. برعکس اون روزها که ساعت ها در کنار هم بودیم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت توسط |