تبليغاتX
Farzad | فرزاد ورزش یزد دست نوشته های فرزاد فیضی

سلامی که تو این هوای سرد زمستونی که داره پدر همه رو در می آره ، کمکی گرمه، اومدم تا سرپوشی بذارم برای نبودم. به هر حال الان که هستم برای نبودن دلیل خاصی ندارم و برای بودن ، اما یک دلیل .دلیلش که حالا باشه برای بعد ...
"شاید زندگی دوباره شروع شده باشد تا با آنچه از قبل می دانی و تو را آزرده می کند زندگی کنی و بگویم من همچنان هستم تا بگویم هستم تا دوباره برگردی تا نشانت دهم که ایستادم ، مردم وزنده شدم اما خود را نباختم ، سخنانم تمامی حرفی و تنها و تنها و باز هم به یک دلیل .
دستانم را عاجزانه به بالا می برم تا شاید تو بیایی و آری که اما منتظرم برای روزی که می آیی و روزی که به استقبالت ..."

 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:42       

امروز ( جمعه ) برای اولین بار همه خبرنگارها دور هم جمع شدند و در یک جمع صمیمی با هم تفریح کردند، صبحانه و ناهار خورند.البته یکسری ها هم نیامده بودند ، گناه یا اجرش با خودشان ما که رفتیم و بهمان خوش گذشت ، پس چیز دیگری مهم نیست . اما تا یادم نرفته از شهرام نارگارنی تشکر کنم فقط به خاطر حرص هایی که برای همه و بخصوص من خورد.برای اولین بار یک صدا شده بودیم. من یکی که فهمیدم اگر باهم باشیم قرار نیست بلاهایی که تا حالا سرمان آومده دوباره هم بیاد.
البته تو این مراسم نفرات غیر خبرنگار هم بودند ، روابط عمومی استانداری به همراه خانواده اش ، روابط عمومی تربیت بدنی و البته دبیر خانه مطبوعات ، به هر حال این جوری بهتون بگویم که خیلی که نه بیشتر از خیلی خوش گذشت.
حمید دهقان از ایسنا ، شهرام نارگانی از نسیم یزد ، احمد مدد از ایسنا ، حسین دلدلزاده از خبرورزشی، سعید صادقی مقدم از ایرنا ، دوستی که اسم کوچیکش را نمی دونم - فصیحی- از بشارت نو ، علی محمد میرحسینی از ارمغان یزد و دوستانی مثل کاظم زاده که بازم اسم کوچیکش رو نمی دونم و ... همه باهم بودیم تا این روز گذشت.

پی نوشت:پیشنهاد می کنم یکی از خانم هایی که وبلاگ داره اسامی خانم هارو هم بنویسه .

 نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:12       

...
عيد مبارك
 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:59       

وقتی اختلاف ها حل می شود
آزادی موتورسیکلت ، گفتند ساعت ۲ پست مرکزی برو شورای حل اختلاف تا پرونده تکمیل شود. از ۲ تا ۴ کسی نیست تا اختلافمان را حل کند ، منظورم همین جریمه کردن است . یک دفعه داد می زنند ، دم درب نامه هارا امضا می کنند ، تا خودم را به دم درب می رسونم اختلاف نزدیک به ۱۰ نفر حل شده است. امضا وجریمه ۹ هزار تومانی توسط مردی که از جلوی خودمان بارها در ساختمان رد شده بود و هیچ نگفته بود.درضمن با بداخلاقی آدرس شعبه دیگری را می داد واگر دوباره می پرسیدی داد سرت سر می داد.

 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:2       

صدای بلندگو داره می گه ربنا نا نا . مردم همه سرعت گرفتن . انگار یک اتفاقی افتاده ، کنار یه شیرینی فروشی ام . نمی دونم چرا فروشنده بهم فقط بامیه نمی ده.
بلند گو تاکسی می گه الله اکبر الله اکبر ، روبروی پیاده رو مرد علیلی را می بینم که دوچرخه اش را با رکاب دستی را می دازه.اون داره خوشه انگور رو از پائین به بالا می خوره.
سفره افطاری که پهن و چهار نفر کنار اون نشستن ، یکی بابا ، یکی مامان ، یکی داداش و یکی خودت . نمی دونم، این تصویر الان ۱۵ روزه داره تکرار می شه.

پی نوشت:چند وقت پیش همین مراحل رو تکرار کردم ولی تا همین جا که رسید دوباره مربع قرمز رنگ پنجره رو زدم ولی الان اومدم تا دوباره بنویسم.

 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:16       

...
فقط همین : مهدی پاشازاده به تربیت یزد می پیوندد.

 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 16:3       

قراره تا چند روزه دیگه خبرگزاری مهر به طور رسمی افتتاح بشه ، با یک مراسمی که قرار است همه باشند ، همه آنهایی که یک جوری با خبر و خبرگزاری سرو کار دارند ؛  هنوز معلوم نیست کی باشه ولی مطمئنا تا آخر شهریور حتما این مراسم برگزار میشه . جزئیات بیشتر را در روزهای آینده خواهم نوشت . از الان خودتون رو آماده کنید تا در مراسم ما شرکت کنید.

 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:22       

رفته بودم بندرعباس و قشم ، عالی بود . رد شدن از یک عالمه آب و رسیدن به خشکی ، و جایی که از شدت گرما خیس آب می شدی ، اونقدر عرق می کردی که لباست رو انگار شسته بودن و خشک نشده تنت کرده بودی. درست مثل سونا و لی با این تفاوت که می شد اسمش رو سونای شهری گذاشت .ولی همین که وارد ساختمانی می شدی انگار وارد یخچال شده بودی ، کولر های گازی اونجا بیشترین کاربرد رو داشت و به همین خاطر تعرفه برق قشمی ها و بندری ها خیلی کمتر از ما یزدی بود . از اینها گذشته جای یه شهردار قدرتمند برای شهری مثل قشم خالی بود چون اون شهر خشک و بی آب ، سازندگی خیلی مشکله ولی به هر حال ما یزدی های که اینقدر از بی آبی داد می زنیم باید بریم قشم تا بفهمیم بی آبی چیه ، یا آب معدنی خوردن به جای آب لوله کشی چه مزه ای داره . به خدا ما تو نعمتیم . حالا هی داد بزنیم آب نداریم ، اونجا تو لوله آب ، آب زنگ زده بیرون می یومد و اگر زنگ زده هم نبود شور و کم بود . راستی الان بندر عباس هفتمین سال خشکسالی شو می گذرونه و هفت سال که بارون رو ندیده .
پی نوشت:از اونجا عکس های زیادی گرفتم ولی برای شروع این عکس که از ملوان های کشتی دریایی یا همان لنج است رو بروز کردم.

 نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:16       

پی نوشت : عکس فوق از تقدیر مدیرکل حالا دیگر قدیمی تربیت بدنی استان یزد از سحر کرجی مدال آور المپیاد ایرانیان در ورزش های رزمی است ، نمی دانم چرا در عکس احمد کمالی زیاد خوشحال نیست و یا به عبارتی کمی ناراحت است ، صورت کمالی این موضوع را نشان می دهد.
پی نوشت ۲: روزی جناب مدیر کل از محل ورزش اسکیت بانوان بازدید می کند ، او خطاب به رئیس هیئت که حراست تربیت بدنی و همان طهماسبی خودمان باشد می گوید ، وضعیت بسیار نامطلوب است! که رئیس هیئت در جواب او می گوید ، جناب مدیرکل اگر می خواهید در ورزش باشید باید این چنین مواردی برایتان قابل حل باشد.به قول دوستی باشد که رستگار شویم.

 نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:17       

این صحنه های را ببینید!
- نبوی زاده را می بینیم که سوار بر ماشینش به همراه خانواده اش در راه رفتن به مقصد است ، او چهره ای دارد که نشان می دهد دل گیر است ، اما همین که از سر چهارراه فاطمیه دور می زد می شود رضایت را با کمی عصبانیت در چهره او دید.
- در مغازه ساندویچی ایستاده ام ، کودکی که ۱۰ ، ۱۲ سال دارد وکتاب دعا می فروشد می آید می گوید ، اندازه ۳۰۰ تومان ساندویچ می خوام.
- پیرمردی از پیاده رو رد می شود ، او دستش را بر روی پیشانیش گذاشته است و راه می رود.
- پسر جوانی را می بینم که دست همسرش را گرفته و با هم قدم می زنند ، آنها برای خرید لباس وارد مغازه ای شیک می شوند.
- ماشین آمبولانس رد می شود و صدای قرآن گوشم را پر می کند ، پسرجوانی از کوه پرت شده است و مرده است . او دوست من بود.
- فردی در حال دیدن اخبار است ، ساعت نه شب است که تلویزیون اعلام می کند ، محمد رضا فلاح زاده استاندار یزد شده است.

 نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 17:29     